نقطه ی آبی کمرنگ

من
راه خانه را گم کرده بودم
زبانم را لای برگ های کتابی پنهان
و خورشیدم لامپ صد واتی آویزان بود
شب ها که بر زورق تخت
تا تو پارو می زدم
هر بار غرق می شدم
و جنازه ام را روزها
در خیابان های شهر با خود می کشیدم
من خشک می شدم
راه خانه دور تر می شد
ماه کم نور تر
و هر لحظه بیشتر توی یقه ام فرو می رفتم
ونگوگ نبودم
اما می خواستم گوش هایم را ببرم
چه خوب شد که صدایم کردی
پرده ها را کشیدی
چه خوب شد که رسیدی.
نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱۱ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط پوریا اکبری نظرات () |

سهم من از وطن،
یک اتاق 9 متری ست پر از دلتنگی
یک خیابان تکراری ست پر از حسرت
و آغوشی ست پر از شوق غنودن
سهم من از وطن،
تویی،
تویی که نیستی!
 
نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۳٠ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط پوریا اکبری نظرات () |

نزدیک اما دور
وقتی من به تماشای غروب می نشینم
و تو نیز به تماشای غروب می نشینی
ای کاش سفسطه ای در میان باشد
تا من به تماشای تو بنشینم !
نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/۱٥ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط پوریا اکبری نظرات () |

بپیچ، پیچک رقصان بپیچ دور تنم
بزن گره، گرهی کور بر سر و بدنم
بمان، که بی تو تمام وجود من هیچ است
بمان، که بی تو در این باد سرد می شکنم 

photo by : http://500px.com/daraparsons

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٧ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط پوریا اکبری نظرات () |

تو راه بودیم خوش بودیم کاشکی نمی رسیدیم 
با یــک قُـلُـپ تـمــــوم دنیــــــا رو ســـــر کشیدیم
وقتــــی که ســکه افتاد ما پشــــت ســکه بودیم
تو فـــال قـــــــــــــهوه حتــی آیـــــــنده ای ندیدیم

چـشـــــــم،چشم،دو ابرو،اما دهن نداشتیم
تو جـامدادی هامون رنـــگ چـــمن نداشتیم
آهــو که می کشیدیم هوای یورتمه می کرد
میــونِ خط خطی ها دشت و دمن نداشتیم

هر کی میگه 16 نیست 19،18،17 بیـــست
حوصله ای نمونده،گرگی میـونِ ما نیــــست
آقا پلیــسه بیداره ما خـــــواب خـوش نداریم
دزده داره می چرخه،اما به ما میگه ایـــست

تو بـازی کلاغ پــــر ما ها که پر نداشتیم
یکـــی یکـی پر شدیم اما خبر نداشتیم!
دســت همو گرفتیم زنجیر هم رو بافتیم
دستــــامونو بریدن،ما که خطر نداشتیم

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢۳ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط پوریا اکبری نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢٢ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ توسط پوریا اکبری نظرات () |

می دانید موسیقی خیلی خطرناک است. اصلا باید با نسخه ی پزشک تجویز شود. مخصوصا وقتی موسیقی حرف های شما را می زند و فقط گوش می کنید بی آنکه چیزی بگویید.من مردی را می شناسم که با نوت های سکوت روزگار می گذراند.من مردی را می شناسم که تا حال بغض نکرده است. انگار هیچ کس برای او قطعه ای نساخته تا از بیرون به حال خود نظاره گر باشد. دوست دارم یک بار با او همسفر شوم. یک بار با او تمام تونل های این راه را ترنج نامجو گوش بدهیم و با هم فریاد بکشیم.یک بار کنار آتش بلکفیلد گوش بدهیم و اشک بریزیم.یک بار مست تا صبح مرغ سحر بخوانیم.یک بار و فقط یک بار هم که شده با هم حرف! بزنیم.

من مردی را می شناسم که تا حال این شعر نصرت را نخوانده است :

ز جا کلید نمی پایدم دگر چشمی
درون کوچه دگر عابری نمی خواند
گرفته هر چه در این خانه بوی خنده ی جغد
تفو به مرگ  که قدر مرا نمی داند

نصرت رحمانی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٧ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط پوریا اکبری نظرات () |


این روزها با دردهای کهنه می سازم
با طعم تلخِ حرف های کافه می سازم
این روزها شب ها دلم می گیرد از خلوت
با ناله های دختر همسایه می سازم
این روزها با چشم های باز می خوابم
رویا کجا ماندی؟ که با خمیازه می سازم
این روزها با نغمه ی هر ساز می رقصم
با مرگ ناهنگام یک اسطوره می سازم
این روزها فر می خورد موهای افکارم
با تیزی دندانه های شانه می سازم
این روزها تنها فقط یک راه می ماند
با خستگی راه های رفته می سازم
این روزها این کوچه ها تنها نمی مانند
با تنگی و تاریکی این کوچه می سازم
این روزها بر در نمی کوبم که باز آیی
با سردی پشت در این خانه می سازم
این روزها از هیچ کس پیشی نمی گیرم
با گام های خسته و آهسته می سازم
این روزها اینگونه ام: چون سایه ای کمرنگ
با هر که باشد هر که باشد هر چه می سازم

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٠ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط پوریا اکبری نظرات () |

حاشیه ی پیاده رو جای عجیبی ست.هر کسی دارد فریاد می کشد.مردی کمربند هایش را جلو گرفته و به همه تعارف می کند و همه برای اینکه زنده بمانند فریاد می کشند.حتی پیرمردی که نشسته و ویلون می نوازد.انگار همه ی اینها کسی را دارند که منتظرشان باشد.من اما نه ساز می زنم نه فریاد.انگار تمام حرف هایم را یکی توی این هدفون فریاد می کشد و همین کافی ست.نمی دانم چطور زنده مانده ام.من که حتی به قول نصرت کسی در اتاق منتظرم نیست!

پنجره را باز کن که آمدم امشب
مست ز میخانه های شهر سیاهم
پنجره را باز کن مگر تو نگفتی :
پنجره گر باز بود چشم براهم ؟
نعره کشیدم که :
آی پنجره وا کن
لب ز لبی وا نشد سوال کند : کیست ؟
پنجره بسته ست 
آه ، پنجره بسته ست
هیچ کس در اتاق منتظرم نیست !

نصرت رحمانی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٤ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط پوریا اکبری نظرات () |

هر چیزی که بماند می گندد.همیشه باید اسبی تازه نفس داشت تا گریخت.از عشقی که تو را یک دم به حال خود نمی گذارد و از ایمانی که همیشه باید آن را داشته باشی. من شاید بخواهم آهسته بروم اما هرگز نمی مانم.شاید بگویید پس درخت چه که تا آخر ایستاده است؟ اما ماندن باد می خواهد که تو را برقصاند، آب می خواهد که تو را تر کند و سکوت می خواهد که تو را راحت بگذارد.من قطار را دوست دارم وقتی نشسته ام و نمی مانم، وقتی خوابیده ام و نمی مانم.وقتی قاب پنجره اش هر لحظه غافلگیرم می کند.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٦ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط پوریا اکبری نظرات () |

من مروارید های باران را
که از سرزمین های بی باران آمده است
به تو هدیه می کنم
من سرزمینی می سازم
که پادشاه آن عشق خواهد بود
قانون آن عشق خواهد بود
و ملکه ی آن تو خواهی بود
ترکم نکن
ترکم نکن
ترکم نکن
ترکم نکن

Ne me quitte pas - Jacques Brel

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۳ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط پوریا اکبری نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢۱ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ توسط پوریا اکبری نظرات () |

چرا همیشه حواست هست؟ ای کاش می شد خودت را مثل همه ی آن چیز هایی که می شود جا گذاشت گوشه ای جا می گذاشتی و می رفتی. می رفتی آنجا که هیچ روزنامه ای چاپ نمی شود.سوار یک تکه یخ می شدی و مثل وقتی که آیس camel را گوش می دهی از خودت دور می شدی ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢٠ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط پوریا اکبری نظرات () |

این نقطه که از سرِ شـــراب افتاده
این مستی ما که در ســـــراب افتاده 
پیمانه پر از سراب و مســتیم هنـــوز 
از عکس غمی که توی آب افتاده

***

نوشِ لـــــــب تو مرا ازین عالم برد
کس مِی نزند که باده ی لعل تو خورد
در حسرت باده زیستن باید کرد
در حسرت بوسیدن تو باید مرد

***

پیمانه بزن زمــــــــانه را رنگ بزن 
بر زاغ سیاه خانه ام ســـــــنگ بزن 
این ناله ی اژدهای غمگین من است
برخیز و بیا برای من چـــــنگ بزن 

***

در مستی خود هنوز هشیار هستم
با مرغ سحر هنوز بیدار هستم 
این جام بگیر ناله سر کن ای مرغ 
با ناله پرید و گفت بیمار هستم !

***

از بوی می و مستی آن سیر شدم
در حسرت بوسیدن تو پیر شدم
این جام شراب را بگیرید از من
من عاشق آن دو تکه انجیر شدم 

***

گوینـد بسـوز و با همیــن قصه بسـاز 
هشیار نمی توان در این عمــر دراز 
ای ساز که بی شور و نشاطی امشب 
پیمانــه بــزن کـمـی برایــم بــــــنواز 



نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٠ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط پوریا اکبری نظرات () |

مه که می تابید
روی نور افشان تکه تکه اش هر شب
یک پری مستانه می رقصید
دیده ام مانند جغدی تا شکار سایه اش می رفت
آن پری مستانه می چرخید
هر شب از کنج طلوع ماه می آمد
تا غروب ماه می رقصید
نیمه شب محو تماشا دست بر چانه
می زدم پیمانه پیمانه
مست افتادم
یک شبح آن تکه های ماه را بلعید
آن پری بیچاره می لرزید
بر تنش چنگال سردی سایه می افکند
ماه می خوابید
مستی از چشمم خمار آلوده می بارید
آن پری با مرگ می خندید
آن پری با مرگ می رقصید
آن پری ...
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٦ساعت ٤:٤٥ ‎ق.ظ توسط پوریا اکبری نظرات () |

برویم در تخت خواب هایمان 
پناهنده شویم
بر سر در خیال
هیچ پاسبانی نیست
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٥ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ توسط پوریا اکبری نظرات () |

 

گردن عضو عجیبیست
همه چیز را به گردنت می اندازند:
مدال افتخار،
نشان ننگ،
یادگار عشق،
یادگار جنگ 
گردن عضو عجیبیست،
وقتی دستهایشان را به گردنت می اندازند
و تقصیرها را هم
و طناب را 
گردن عضو عجیبیست...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ توسط پوریا اکبری نظرات () |

آری
عشق یعنی ماندن
و من
درخت نیستم که بمانم
در هجوم فصل ها
آری
عشق یعنی ماندن
و من موجم
که می رود تا بازگردد
اما تو دیگر آنجا نیستی
آری عشق
یعنی مرداب
یعنی نیلوفر
یعنی ماندن
و نه تو می مانی
و نه من...
 
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط پوریا اکبری نظرات () |

ما که جوریم و ما که واجوریم
ما که مامور و ما که معذوریم 
ما که گاهیم و ما که بی گاهیم
ما که در مرزِ آینه، دوریم

ما که خاموش و ما که آواییم
ما که هر تکه یک معماییم
ما که شرط اگر و امّاییم
ما که تن بیشمارو تنهاییم

ما که قفلیم و ما که زنجیریم
ما که با سایه نیز درگیریم
ما که تنها نشانه ی تیریم
ما که در انتظار می میریم 

ما که آزاد و ما که در بندیم
ما که با غصه نیز می خندیم
ما که بیدیم و ما که می لرزیم
ما که بی آب زود می گندیم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ توسط پوریا اکبری نظرات () |

گویی زمین سفارت جانم نیست
ورد سعادتی به زبانم نیست
من آیه های سوره ی انکارم
گلدسته ای برای اذانم نیست
موسیقی ترانه ی بارانم
گوشی برای شور بیانم نیست
من لحظه های زشتی تاریخم
مردی به فکر قید زمانم نیست
من بینشی که مرده ازین تکرار
کانتی برای حل جهانم نیست
من مرزهای خسته ی یک جنگم
من آرشم که تیر و کمانم نیست

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط پوریا اکبری نظرات () |

Design By : Mihantheme