پنجره بسته ست

حاشیه ی پیاده رو جای عجیبی ست.هر کسی دارد فریاد می کشد.مردی کمربند هایش را جلو گرفته و به همه تعارف می کند و همه برای اینکه زنده بمانند فریاد می کشند.حتی پیرمردی که نشسته و ویلون می نوازد.انگار همه ی اینها کسی را دارند که منتظرشان باشد.من اما نه ساز می زنم نه فریاد.انگار تمام حرف هایم را یکی توی این هدفون فریاد می کشد و همین کافی ست.نمی دانم چطور زنده مانده ام.من که حتی به قول نصرت کسی در اتاق منتظرم نیست!

پنجره را باز کن که آمدم امشب
مست ز میخانه های شهر سیاهم
پنجره را باز کن مگر تو نگفتی :
پنجره گر باز بود چشم براهم ؟
نعره کشیدم که :
آی پنجره وا کن
لب ز لبی وا نشد سوال کند : کیست ؟
پنجره بسته ست 
آه ، پنجره بسته ست
هیچ کس در اتاق منتظرم نیست !

نصرت رحمانی

/ 0 نظر / 18 بازدید