اُژو اُژو

اُژو اُژو همیشه جلوی آینه می رقصید، می چرخید و آواز می خواند و بعد ساعت ها بی حرکت به آینه می چسبید و در مرز خود و تصویرش چشمهایش را می بست. گاهی دوست داشت برود وسط شهر برقصد، بچرخد، آواز بخواند و بعد کلاهش را بردارد و رو به مردم تعظیم کند و همین طور که غرق در هیجان ناشی از صدای تشویق تماشاگران است به خانه برگردد.شاید قبلش برای خودش بستنی قیفی بخرد.شاید هم بعد مدت ها روزنامه بخرد.شاید هم به پارک برود و مدت ها حرکات دیگران را زیر نظر بگیرد. اصلا شاید به خانه بر نگردد. شاید یک بلیط برای شهری که تاحال نرفته است بگیرد و همینطور توی مسیر به تپه های اطراف جاده زل بزند. اما خوب اُژو اُژو آنقدر ها هم شجاع نبود. ساعت که دوزاده بار می نواخت ابرهای خیالش را بهم می زد. از آینه دور می شد و به تخت خوابش پناه می برد. اُژو اُژو عاشق صدای پیانو بود. دوست داشت یک نفر باشد که همیشه قبل از خواب برایش قطعه ی the night gone by را بزند آنقدر که تمام شهر بخوابد و او هم آرام بگیرد که تمام شهر بی حرکت مانده مانند خانه اش، آینه اش، تصویرش ...

/ 0 نظر / 11 بازدید