صدای تو خوب است

من
راه خانه را گم کرده بودم
زبانم را لای برگ های کتابی پنهان
و خورشیدم لامپ صد واتی آویزان بود
شب ها که بر زورق تخت
تا تو پارو می زدم
هر بار غرق می شدم
و جنازه ام را روزها
در خیابان های شهر با خود می کشیدم
من خشک می شدم
راه خانه دور تر می شد
ماه کم نور تر
و هر لحظه بیشتر توی یقه ام فرو می رفتم
ونگوگ نبودم
اما می خواستم گوش هایم را ببرم
چه خوب شد که صدایم کردی
پرده ها را کشیدی
چه خوب شد که رسیدی.

/ 3 نظر / 21 بازدید
faye

[دست]

دزیره

معتقدم هر متنی که با احساس نوشته بشه یک حسی در متنه که با خوندن به خواننده منتقل میشه، هر چند اگه اون متن گنگ یا ساده باشه، ممنون زیبا بود.[لبخند]