این روزها


این روزها با دردهای کهنه می سازم
با طعم تلخِ حرف های کافه می سازم
این روزها شب ها دلم می گیرد از خلوت
با ناله های دختر همسایه می سازم
این روزها با چشم های باز می خوابم
رویا کجا ماندی؟ که با خمیازه می سازم
این روزها با نغمه ی هر ساز می رقصم
با مرگ ناهنگام یک اسطوره می سازم
این روزها فر می خورد موهای افکارم
با تیزی دندانه های شانه می سازم
این روزها تنها فقط یک راه می ماند
با خستگی راه های رفته می سازم
این روزها این کوچه ها تنها نمی مانند
با تنگی و تاریکی این کوچه می سازم
این روزها بر در نمی کوبم که باز آیی
با سردی پشت در این خانه می سازم
این روزها از هیچ کس پیشی نمی گیرم
با گام های خسته و آهسته می سازم
این روزها اینگونه ام: چون سایه ای کمرنگ
با هر که باشد هر که باشد هر چه می سازم

 

 

/ 3 نظر / 23 بازدید
Butterfly effect

هر دم برای فتح شب تا نور میتازم گاهی -ولی- از حجم ظلمت سخت میبازم در خار و خس گم میشوم، از خون خود تر میشوم اما به شوق دیدنت هربار، راهی تازه میسازم * امشب اگر در راه زاغان دانه پاشیدی یکدم شنو در بادِ شب، شبناله می آید بشنو صدایم را که دور و خسته و تنها، ولی یکریز و پی در پی تو را از دور و از نزدیک میخواند

Silenter

تنهایی شاید یه راهه راهیه تا بی نهایت قصه ی همیشه تکرار هجرت و هجرت و هجرت اما تو این راه که همراه جز هجوم خار و خس نیست کسی شاید باشه شاید کسی که دستاش قفس نیست پوست شیر ابی

پرنیــــان

این روزها اگر تمام شود چه می‌ماند برای ِ ساختن؟ برای ِ سوختن...؟؛