تفو به مرگ که قدر مرا نمی داند

می دانید موسیقی خیلی خطرناک است. اصلا باید با نسخه ی پزشک تجویز شود. مخصوصا وقتی موسیقی حرف های شما را می زند و فقط گوش می کنید بی آنکه چیزی بگویید.من مردی را می شناسم که با نوت های سکوت روزگار می گذراند.من مردی را می شناسم که تا حال بغض نکرده است. انگار هیچ کس برای او قطعه ای نساخته تا از بیرون به حال خود نظاره گر باشد. دوست دارم یک بار با او همسفر شوم. یک بار با او تمام تونل های این راه را ترنج نامجو گوش بدهیم و با هم فریاد بکشیم.یک بار کنار آتش بلکفیلد گوش بدهیم و اشک بریزیم.یک بار مست تا صبح مرغ سحر بخوانیم.یک بار و فقط یک بار هم که شده با هم حرف! بزنیم.

من مردی را می شناسم که تا حال این شعر نصرت را نخوانده است :

ز جا کلید نمی پایدم دگر چشمی
درون کوچه دگر عابری نمی خواند
گرفته هر چه در این خانه بوی خنده ی جغد
تفو به مرگ  که قدر مرا نمی داند

نصرت رحمانی

/ 2 نظر / 19 بازدید
راحیل

سلام سپاس از این متن زیبا اما اول بهاری عجیب تلخ بود منترتون هستم

Butterfly effect

همه جا حتی درختهای خشک نیم شکسته و سوخته ی گورستانها جوانه زده اند، تنها دل من تنها سینه ی من است که اندوه کهن خود را بیرون نمیریزد، بادها با شاخه ها نجوا میکنند و میسرایند، پرنده ها بر دشت ها عشق میورزند... میخوانند و میرقصند تنها من... من: جغد شوم خرابه های غمهای کهنه، بر تارک دورازه ی این شهر نوحه خوانی میکنم بار گران من اشکهای من بود، من در این مورد بنده ی بدی نبودم همه ی آنچه ایزد به من سپرد، همه ی غمها و رنجها را زیاد کرده ام و قطره ای را به هدر ندادم یکبار یکنفر را انتخاب کردم اما بدی های من از تحملش خارج بود... و محیط ما... مسموم و پر از ریا و فریب خورده و لبریز از عصیان، لبریز از دغدغه و از ترس بی پروایی، لبریز از بیزاری از آنچه بعنوان قرارداد در محیطمان حکومت میکرد... دریغ از من که اکنون از او دورم... اکنون قلب من او را فریاد میکند ولی فریادهای دیگر نمیگذارد فریاد قلب من در فضا بپاشد... میسوزم...تشنه ام... تحمل من پرسه میزند... مردی که در غبار گم شد / نصرت رحمانی