رها رها رها من

همینطور بزرگتر و بزرگتر تر می شدم و روی همه چیز سایه می انداختم، روی کوه ها می نشستم و پاهایم را در آب های آزاد فرو می بردم.از ابرها می چشیدم و به دست پخت آسمان انگشت می زدم.هر وقت هم  شب لازم می شدم زمین را حول محورش می چرخاندم.پرده ی آسمان را می کشیدم و در تاریکی فرو می رفتم.همینطور بزرگتر و بزرگتر می شدم و سر بر یخ ها می گذاشتم و پا در صحرای های داغ و سوزان.بزرگتر و بزرگتر آنقدر که دور زمین می پیچیدم و آن را در آغوش می گرفتم و با هم می چرخیدیم. گاهی هم سر از ابرها بیرون می آوردم و به اطراف سرک می کشیدم. تهی ، بی کران ، تاریکِ این دنیا را لحظه ای می دیدم و به سرعت باز می گشتم.چون جنین نارسی که بیرون از محبسش تاب زیستن ندارد.انگار من هم منتظر یک تولد دوباره بودم.فصل ها که یک دور زدند دیگر همه چیز تکراری شد دیگر بزرگتر نمی شدم.دیگر پوستم با زمین مرزی نداشت.صورتم یخ زده بود و تنها می توانستم دستم را تکان دهم. دست از ابرها بیرون بردم و به انتظار رهایی نشستم.ذرات خاک همینطور روی تنم می نشستند و کم کم به تلی از خاک تبدیل می شدم.دستهایم بیرون از ابرها می خشکید. هوا رو به سردی می گذاشت . وقتی اولین دانه های برف روی تنم نشست، می دانستم که زمستانی سخت در راه است، چشمهایم را بستم و نفس هایم را حبس کردم. انگار رهایی تولدی بی سرانجام بود ...

/ 0 نظر / 7 بازدید